میلادت مبارک 

سلام

هفت سال از اشناییم با تو میگذره. اینجا تاریخ من و تو هست و  با نوشته تو که تو را دوست دارم جوانه زد. هفت سال پیش در انتهای کوچه بن بست عاشقانه به تماشای هم نشستیم. ساعتها غرق در بوسه شدیم و عهد بستیم که تلاش کنیم و امید را باور و بارور کنیم. من که این صفحه ها و نوشته ها را میبینم اشک هام سرازیر شده. اینگار از هم فاصله گرفتیم.... و دلیلشو نمیدونم.... چقدر به حرفهایی که با تمام وجود گفتیم باور داریم... فکر نمیکنی که الان زمانی هست که میتونیم همدیگر را ببینیم و لمس کنیم وجود و روحمان را به هم بدیم... عهد بستیم صادقانه با هم هر چه در دلمان هست را به هم بگیم.... بدون ترس... بدون قضاوت... این جملاتی را که نوشتی را به خاطر میاری

وجوانه ای شوم که هرگز نا امیدی رالمس نمی کند جوانه در آرزوی بزرگ شدن تنها به امید خورشید و آب وخاک نمی ماند... جوانه در روحش جسمش قلبش باوراست باور "شدن ".

من توراباورکردم  وعشق را. 

من جهان را باور کردم و زندگی را.

من امید راازتوباور کردم.................

 

amor

Amor mio

عشق من

 Amor mio por favor

عشق من خواهش می کنم

 Tu no te vas

از من دور نشو

 Yo cuentare a las horas

من ساعت ها را میشمارم

 Que la ya veo

تا وقتی که او را ببینم

 Amor mio

عشق من

 Amor mio por favor

عشق من خواهش می کنم

 Tu no te vas

از من دور نشو

 Yo cuentare a las horas

من ساعت ها را میشمارم

 Que la ya veo

تا وقتی که او را ببینم

 Vuelve

برگرد

 No volvere no volvere no volvere

من بر نمیگردم  من بر نمی گردم

 No quiere recordar no quiere recorder

نمیخواهم به یاد بیاورم  نمیخواهم به یاد بیاورم

 Vuelve

برگرد

 No volvere no volvere no volvere

من بر نمیگردم  من بر نمی گردم

 No quiere recordar no quiere recorder

 نمیخواهم به یاد بیاورم  نمیخواهم به یاد بیاورم

 

زنذگي

شب آرامی بود 
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود 
زندگی یعنی چه؟ 
مادرم سینی چایی در دست 
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من 
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا 
لب پاشویه نشست 
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد 
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین 
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست 
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست 
رود دنیا جاریست 
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است 
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم 
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ 
!!!هیچ 
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند 
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری 
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت 
زندگی درک همین اکنون است 
زندگی شوق رسیدن به همان 
فردایی است، که نخواهد آمد 
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی 
ظرف امروز، پر از بودن توست 
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی 
آخرین فرصت همراهی با، امید است 
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک 
به جا می ماند 
  
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ 
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود 
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر 
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ 
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق 
زندگی، فهم نفهمیدن هاست 
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود 
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست 
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست 
فرصت بازی این پنجره را دریابیم 
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم 
پرده از ساحت دل برگیریم 
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم 
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است 
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست 
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند 
چای مادر، که مرا گرم نمود 
نان خواهر، که به ماهی ها داد 
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم 
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت 
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست 
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست 
من دلم می خواهد 
قدر این خاطره را دریابیم. 
                           سهراب سپهری

ولنتاينت مبارک عشقم

مردمک چشم هایت را دوست دارم
تیره اند
شب اند
حواس مرا پرت می کنند
ومی برند
به دنیایی
که در آن هنوز مرا دوست داری!

دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه‌ی آسمان هایت
بر خاک افتاده اند


چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم.


می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود
از یاد
می بری.

احمد شاملو

تو همان هیچ هستی
که هرگاه از من می‌پرسند
به چه چیزی فکر می‌کنی!؟
می‌گویم: هیچ..

«دوستت دارم» را در دستانم می‌چرخانم از این دست به آن دست..
پس چرا هر وقت می‌خواهم به دستت بدهم نیستی!؟

چرا اینجا نیستی تا «دوستت دارم» را از جنس خاک کنم،
از جنس تنم و با بوسه بپوشانمش بر تنت؟

بگذار «دوستت دارم» را از جنس نگاه کنم،
                                 از جنس چشمانم و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم..

خاطرات خیلی عجیب هستند، گاهی اوقات می‌خندیم به روزهایی که گریه می‌کردیم، و گاهی گریه می‌کنیم به یاد روزهایی که می‌خندیدیم!

دوستت دارم را به وقت بگو
وقتی که زمانش گذشت
و هیجانش به پایان رسید؛
شاید زیبا باشد؛ اماطعم ندارد
مثل چای بی‌وقت..!

دلتنگ نوشت:

هر شب،
آسمانِ بی‌ستاره‌ی من
سیاه‌پوش نبودنت می‌شود..

 

کاش باور و امید جریان یابد؛ دوباره

 

در من

 

              درتو

 

                            در ما

 

چشم‌هایم را می‌بندم... 

 

  یه پاییز زردو زمستونه سردو
یه زندونه تنگو یه زخم قشنگو
غم جمعه عصرو غریبیه حصرو
یه دنیا سوالو تو سینم گذاشتی


جهانی دروغو یه دنیا غروبو
یه درد عمیقو یه تیزیه تیغو
یه قلب مریضو یه آه غلیظو
یه دنیا محالو تو سینم گذاشتی


رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من تو بی من کجایی
رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من تو بی من کجایی


آه خدا , آه ...ای حبیبم

 یه دنیا غریبم کجایی عزیزم
بیا تا چشامو تو چشمات بریزم
نگو دل بریدی خدایی نکرده
ببین خوابه چشمات با چشمام چی کرده


همه جا رو گشتم کجایی عزیزم
بیا تا رگامو تو خونت بریزم
بیا روتو رو کن منو زیرو رو کن
بیا زخمامو یه جوری رفو کن


عزیزم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من تو بی من کجایی
عزیزم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من تو بی من کجایی

ترانه و شعر آهنگ کجایی محسن چاوشی

 

بوسه ای که
قلبت را لمس نکند ،
فقط دهانت را
کثیف کرده !

کســـے که
واقعا دوستتان داشته باشد
تحت هیچ شرایطــے
از شما نخواهد گذشت...

و اگر می‌‌نویسم، دوست دارم بدانی در خلأ دنیای بی‌‌جاذبه از نبودنت، عجیب معلقم

می‌چرخم و می‌‌چرخم و می‌چرخم..

و در چشم‌های ناباور یک سرگردان دلتنگ، کسی‌ را می‌بینم شبیه خودم که هنوز عاشق کسی‌‌ست شبیه تو

وجودی سایه‌وار و حضوری کمرنگ حضوری بسیار بسیار کمرنگ

که نوشتن برایش منصرف می‌کند مرا از مرگ و نبودن..

زیبا‌‌‌‌‌، زیبا هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم تا رود آفتاب بشوید با تو دلتنگی مرا
زیبا، زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می گردد
از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و كوچه های محبت را با من بگرد!
یادم بده چگونه بخوانم! تا عشق در تمامی دلها معنا شود!
یادم بده چگونه نگاهت كنم، كه طرّی بالایت در تند باد عشق نلرزد!
زیبا آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس می كنم
آنگونه عاشقم كه نیستان را یكجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است!
زیبا چشم تو شعر چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم!
زیبا،زیبا كنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شطّ غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق!
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رويش
من سبز مي شوم
زیبا! ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهار وار
چشم از تو بود و عشق بچرخانم بر حول این مدار
زيبا تمام حرف دلم اينست
من عشق را با نام تو آغاز کردم
در هر کجاي عشق که هستي
آغاز کن مرا

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی ، پيری

هروقت زانو را بغل کردی

يعنی تو هم با عشق درگيری

 

با جبر اگر در مثنوی باشی

لطفي ندارد مولوی باشی !

استادِ مولانا که خورشيد است

هفت آسمان را هيچ می ديدست

ما هم دهان را هيچ می گيريم

زخم زبان را هيچ می گيريم

دارم جهان را دور مي‌ريزم

من قوم و خويش شمس تبريزم

نانت نبود ؟ آبت نبود ای مرد ؟

ول کن جهان را ! قهوه‌ات يخ کرد ..

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام 
باز به دنبال پریشانی‌ام 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست 
در پی ویران شدنی آنی‌ام 

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی 
عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام 

دلخوش گرمای کسی نیستم 
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام 

آمده‌ام با عطش سال‌ها 
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام 

ماهی برگشته ز دریا شدم 
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت 
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن 
دیر زمانی است که بارانی‌ام 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست 
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام 

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ 
ها نکشانی به پشیمانی‌ام! 

محمدعلی بهمنی

وقتی نگاهت کردم فهمیدم دلیل بزرگتری برای شادی دارم.

به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به تو، نیاز من به تمام ذرات زندگی است ...

به من بازگرد!

به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.

پس آن پرنده هایی که هرگز بی سر آغازی به نام ((ما)) در اندیشه هایت پر نمی گرفتند، کجا رفتند؟