امروز روز ولنتاین بود و من چقدر دلم میخواست که در کنارم میبودی و دست در دستان هم قدم میزدیم و میبوسیدیم.
ساعتی زیر باران
من بی تو
به یاد تو
شب را قدم زدم...
دلتنگ نوشت:
بـود کـه بــار دگر بـشنـوم صــدای تـو را؟
بـبینـم آن رخ زیـبــای دلـگشــــای تـو را؟
بگیرم آن سـر زلــف و بـه روی دیــده نهم
ببوسم آن سر و چشمـان دل ربـای تـو را
ز بعد این همه تـلخی که می کشـد دل مـن
بـبوسم آن لـب شـیریـن جــان فـزای تـو را
کی ام مجــال کنــار تـو دسـت خـواهـد داد
که غرق بـوسه کنم باز دست و پـای تـو را
مبـــاد روزی چـشـم مـن ای چـراغ امـیــد
که خــالی از تـو بـبینـم شـبی ســرای تـو را
دل گـرفتـۀ مـن کی چـو غــنچـه بـاز شـود
مگر صبــا برســاند بـه مـن هــوای تـو را
چنـان تـو در دل من جـا گرفتهای ای جـان
که هـیچ کـس نـتـوانـد گرفـت جــای تـو را
هوشنگ ابتهاج