هفت سال از اشناییم با تو میگذره. اینجا تاریخ من و تو هست و با نوشته تو که تو را دوست دارم جوانه زد. هفت سال پیش در انتهای کوچه بن بست عاشقانه به تماشای هم نشستیم. ساعتها غرق در بوسه شدیم و عهد بستیم که تلاش کنیم و امید را باور و بارور کنیم. من که این صفحه ها و نوشته ها را میبینم اشک هام سرازیر شده. اینگار از هم فاصله گرفتیم.... و دلیلشو نمیدونم.... چقدر به حرفهایی که با تمام وجود گفتیم باور داریم... فکر نمیکنی که الان زمانی هست که میتونیم همدیگر را ببینیم و لمس کنیم وجود و روحمان را به هم بدیم... عهد بستیم صادقانه با هم هر چه در دلمان هست را به هم بگیم.... بدون ترس... بدون قضاوت... این جملاتی را که نوشتی را به خاطر میاری
وجوانه ای شوم که هرگز نا امیدی رالمس نمی کند جوانه در آرزوی بزرگ شدن تنها به امید خورشید و آب وخاک نمی ماند... جوانه در روحش جسمش قلبش باوراست باور "شدن ".
من توراباورکردم وعشق را.
من جهان را باور کردم و زندگی را.
من امید راازتوباور کردم.................