از کی اینقدر غریبه شدیم؟ من هیچ چیزی نمیدونم.... اونقدر حسرت عاشقی رو کشیدم که حاضر بودم که هر لحظهام رو بدم تا عاشق بمونم.... عاشق همه چی شدم... حتی برف! وقتی برف میآید، قدم میزنم مدام راه میرم، به دنبال بخشی از ما
ـ من
و
توـ
میگردم، به دنبال خیابانهایی که خاطرات ما رو تنپوش خود کرده میگردم... راهم را گم میکنم... تنها میبینم که برف با سپیدی بکرش قدمهای ناموزون من را پوشانده ...
شاید من رفتاراتو نفهمیدم... اینکه سکوتتو ترجمه کنم.. بلد نشدمت... راستش میخواستم اونجوری که خودم میخوام بشنوم و ببینم... از روبرو شدن با واقعیت فرار کردم... آخرین بار، آخرین بار که دیدمت، پس زدنتو، اینکه به زور خودمو تحمیل کردم بهت.... اینکه به زور و با خشم فقط میخواستم کنارم باشی... فکر کنم از همون روز باهم غریبه شدیم...
چقدر دیدن دختر پسری که عاشقانه در آغوش همدیگهان منو دلتنگ میکنه.. دوست داشتم که کاش منم لیاقتشو داشتم..... بعضی آدمها رو که تو خیابون، محیط کار یا فیلم و سریالها میبینم میزنم زیر گریه! نه به خاطر اینکه آدم حساسیام... به خاطره اینه که من همیشه دلم خواسته و آرزوم این بوده در واقع، که کسی همون احساسهارو به من میداد... این وقتاس که به حال خودم گریه میکنم....