_آه ... هرزه گیاه پست! تو مرا نمی‌شناسی؟ من دیو باد هستم. از خاک جدا شو و بر خاک بمیر!

علف خندید، آنقدر خندید که ریسه رفت و بر خاک خوابید. تمام تنش از خنده می‌لرزید.

_من! خانه‌های عظیم را ویران کرده‌ام، شهر‌ها را سوخته‌ام، بسیار دهکده‌ها را با مردمانش از بین برده‌ام، ستون‌های بلند و درختان تنومند را شکسته‌ام ... تو کیستی علف ناچیز؟ تو کیستی که می‌خندی؟

اما علف باریک، به چنگ باد نمی‌آمد.

باد می‌چرخید، باز می‌گشت، با همه توانش بر خاک می‌کشید. و بانگ می‌زد: از ریشه جدا شو‌ ای حقیر! من! امیرالعاصفات، به تو فرمان می‌دهم...

علف می‌چرخید، می‌خندید، می‌خوابید، سوت می‌کشید و باز برمی‌خاست.
دیو باد، آنقدر گرد گیاه کوچک گردید که خسته شد، فرو افتاد، سبک و خالی شد.  باز می‌گشت و سست و ناتوان بر علف هرزه می‌سایید. علف قهقه می‌زد و سوت کشان او را به بازی می‌گرفت.

_به گرد من بگرد، باد! تو در طریق خود ناشکستن ندیده‌ایی.

اینک، بنگر! من کیستم؟ علفی ناچیز ... اما تو کیستی‌ ای باد؟

عاقبت باد نیمه جان شد. پرپر زنان بالای سر گیاه کوچک گشت و کشیده و خسته گفت: سلطان بادها...به تو امر می کند... از تو می خواهد ...‌ای گیاه بمیری!

و گیاه کوچک پاسخ داد:‌ ای باد، تو هیچ نیستی. تو فقط بادی. باد .... باد ...باد ...
دیو باد، کمی آنسوتر، بر سینه دشت افتاد و جان داد و نسیمی از او نماند تا بر درختان زنده ی آن سوی دشت گذر کند.
و علف با خود می گفت: او باد بود ...فقط باد...


 مصابا و رویای گاجرات / نادر ابراهیمی

همه را گویم 
که تو را می‌جویم
که تو را می‌خواهم
به برم بازآ
به برم بازآ
چو نسیمی ‌ای مَه‌ 
که برد چون کاهم

رفتی و اشک غم می‌رود از دیده‌ام بی ‌تو به دامن

مانده چون سایه‌ها درهم و نا آشنا یاد تو با من

گردش زمان میان ما پرده بسته

روی چهره‌ها غبار دوری نشسته

می‌زند گاهی، برق کوتاهی

در شب تارم، شعله آهی....

 

دلتنگ نوشت:

کاش باور و امید جریان یابد؛ دوباره

در من

              در تو

                            در م ا

چشم‌هایم را می‌بندم...