نفسم
میخواهم باز به آغوش تو آیم،
میخواهم دوباره به سوی تو آیم
میخواهم سرم را روی شانههایت گذارم تا از شنیدن صدای نفسهایت آرام بگيرم
دستهایم از شوق لمس تن تو چه بیقرارند...
وقتی که در چشمهایت مینگرم قلب من چه عاشقانهوار میتپد،
چیزی درونم رقصندهکنان پر میکشد، انگار که از درون سبز میشوم، جوانه میزنم
میخواهم دوباره بشنوم طنین صدای قلبت را که از هر موسیقی برایم زیباتر است.
طنین قلب بیتابم را میشنوی آیا؟
بیتاب نوشت:
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟ هیچ