اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میكرد كه من عروسكی كهنه ام و تكه كوچكی از زندگی به من ارزانی میداشت احتمالا همه آنچه را كه به فكرم میرسيد نمیگفتم بلكه به همه چيزهايی كه میگفتم فكر میكردم.
كمتر میخوابيدم و بيشتر رويا میديدم.چون میدانستم هر دقيقه ای كه چشممان را بر هم میگذاريم شصت ثانيه نو را از دست میدهيم.
هنگامي كه ديگران میايستادند راه میرفتم و هنگامی كه ديگران میخوابيدند بيدار میماندم.هنگامی كه ديگران صحبت میكردند گوش میدادم و از خوردن يك بستنی شكلاتی چه لذتی كه نمیبردم.
کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ مینوشتم و زیر نور آفتاب دراز میکشیدم.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:20 توسط سرشت
|