<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و تو</title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com</link>
<description>می خواهم از دلم بنویسم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Mar 2018 20:54:39 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/326</link>
<description>میلادت مبارک</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2018 20:54:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/326</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/325</link>
<description>سلام هفت سال از اشناییم با تو میگذره. اینجا تاریخ من و تو هست و با نوشته تو که تو را دوست دارم جوانه زد. هفت سال پیش در انتهای کوچه بن بست عاشقانه به تماشای هم نشستیم. ساعتها غرق در بوسه شدیم و عهد بستیم که تلاش کنیم و امید را باور و بارور کنیم. من که این صفحه ها و نوشته ها را میبینم اشک هام سرازیر شده. اینگار از هم فاصله گرفتیم.... و دلیلشو نمیدونم.... چقدر به حرفهایی که با تمام وجود گفتیم باور داریم...</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2018 20:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/325</guid>
</item>
<item>
<title>amor</title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/324</link>
<description>Amor mio عشق من Amor mio por favor عشق من خواهش می کنم Tu no te vas از من دور نشو Yo cuentare a las horas من ساعت ها را میشمارم Que la ya veo تا وقتی که او را ببینم Amor mio عشق من Amor mio por favor عشق من خواهش می کنم Tu no te vas از من دور نشو Yo cuentare a las horas من ساعت ها را میشمارم Que la ya veo تا وقتی که او را ببینم Vuelve برگرد No volvere no volvere no volvere من بر نمیگردم من بر نمی گردم No quiere recordar no quiere recorder نمیخواهم به یاد</description>
<pubDate>Mon, 31 Jul 2017 08:49:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/324</guid>
</item>
<item>
<title>زنذگي</title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/323</link>
<description>شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به</description>
<pubDate>Sat, 29 Jul 2017 06:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/323</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/322</link>
<description>ولنتاينت مبارک عشقم</description>
<pubDate>Mon, 13 Feb 2017 19:48:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/322</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/319</link>
<description>مردمک چشم هایت را دوست دارم تیره اند شب اند حواس مرا پرت می کنند ومی برند به دنیایی که در آن هنوز مرا دوست داری!</description>
<pubDate>Wed, 07 Sep 2016 18:45:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/319</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/315</link>
<description>دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است خدایان همه‌ی آسمان هایت بر خاک افتاده اند چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای از وحشت می خندی وغروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد. این است انسانی که از خود ساخته ای از انسانی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم. می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی از مرگ بیش از زندگی از عشق بیش از هر دو می ترسی. به تاریکی نگاه می کنی از وحشت می لرزی و مرا در کنار خود از یاد می بری.</description>
<pubDate>Sun, 21 Aug 2016 23:46:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/315</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/314</link>
<description>تو همان هیچ هستی که هرگاه از من می‌پرسند به چه چیزی فکر می‌کنی!؟ می‌گویم: هیچ..</description>
<pubDate>Sun, 21 Aug 2016 23:28:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/314</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/313</link>
<description>«دوستت دارم» را در دستانم می‌چرخانم از این دست به آن دست.. پس چرا هر وقت می‌خواهم به دستت بدهم نیستی!؟ چرا اینجا نیستی تا «دوستت دارم» را از جنس خاک کنم، از جنس تنم و با بوسه بپوشانمش بر تنت؟ بگذار «دوستت دارم» را از جنس نگاه کنم، از جنس چشمانم و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم..</description>
<pubDate>Thu, 18 Aug 2016 11:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/313</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shabtob1.blogfa.com/post/312</link>
<description>خاطرات خیلی عجیب هستند، گاهی اوقات می‌خندیم به روزهایی که گریه می‌کردیم، و گاهی گریه می‌کنیم به یاد روزهایی که می‌خندیدیم!</description>
<pubDate>Thu, 18 Aug 2016 11:01:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>shabtob1</dc:creator>
<guid>shabtob1.blogfa.com/post/312</guid>
</item>
</channel>
</rss>
